تبليغاتX
تو لحظه هايي كه منو مي بيني...

تو لحظه هايي كه منو مي بيني...

باز صدایی که میره تا آسمونا اونجا به هزار در و دیوار می خوره و بر میگرده می خوره تو سر صاحبش که چرا بی خدا منو به نا کجا فرستادی؟؟

باز یه دل شکسته که تاب اینهمه بی اعتنایی رو نداره و می خواد بزنه زیر همه چی

کسی که زندگی داره نابودش می کنه و هیچکس هیچکس حتی خدا هم اونو نمی بینه تا حداقل مرهمی رو زخمش بذاره آخر یه شب این گریه ها سوی چشاشو می بره...

داره داغون می شه نابود می شه اما هیچ دستی  دستای گداییش رو نمی بینه حتی اونی که میگن باب الحوائجه و هیچ کسی رو از در خونش نا امیدبر نمی گردونه چون خودش نا امید شده...

دیگه از اینهمه شعار و فریاد دروغین خسته ام از اینهمه التماس دعاهای الکی که هرتاش می خواد می گیره و بقیش هم باید بگیم یا قسمت نبوده یا حکمتی تو کار بوده و هی غصه بخوریم

هی صبر و صبر و صبر

دارم آتیش می گیرم دیگه هیچ حرفی هیچ نصیحتی منو آروم نمی کنه مگه اینکه یکی بزنی محکم پس کلم که تو و این همه التماس های بی جوابم رو فراموش کنم که اونم یه نا مردیه دیگس!!!

اونقد داد می زنم تا یا کافر شم یا منو درست و حسابی ببینی

دیگه زدم به سیم آخر دیگه بریدم از تو و از این زندگی از این عشق های ناکام

تو نبودی به پیامبرت گفتی به همه بگه که اگه زمین و زمان بخوان عشقی رو بین دو نفر ایجاد کنند نمی تونن مگر اینکه تو بخوای؟؟؟ پس چرا منو عاشق می کنی عاشق کسایی که یکی دیگه رو دوست دارن خوشت میاد ضجه بزنم چرا؟چرا؟چرا؟

دوستت ندارم هر روز میام می گم که دوست ندارم تا تو هم بیایی و بگی چرا کاری کردی که دوست نداشته باشم

ببین منم همونی که خودت ساختی پروریدی عزت دادی و حالا ... من نمی خوام من اینی که هستم رو نمی خوام من کسی که خدا نمی خواد صداشو بشنوه رونمی خوام من این صدایی که خدا نمی شنوه رو نمی خوام من تو رو نمی خوام که خودتو ازم گرفتی

من از تو متنفرم که اینقدر صبوری تویی که نه به من صبر می دی نه حاجت

 از حکمتت خسته شدم

اگه حرفم رو شنیدی بیا نظر بده... اگه واقعا سمیع و بصیری همین امشب بیا نظر بده بگو چه خاکی بر این سر بریزم

 

 

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم بهمن 1388 21:43 توسط يكي مثل هيچكس |


صبر صبر صبر همون که میگن کلید هر در بسته است اما کو؟ ما که این کلید رو به هر دری زدیم وا نشد! ما که از غصه و تنهایی آب شدیم و معشوقامون هیچ وقت نفهمیدند کی و چرا و چقدر عاشقشون شدیم. انگار توی یک قفس شیشه ای اسیریم هم میبینیم هم ما رو می بینند اما هیچ کس به فریاد ما نمی رسه. دیگه کجا ها مونده که نرفتیم. چیها مونده که نگفتیم. اگه  اشک بوده ریختیم اگر قسم بوده خوردیم اگه فحش بوده هم خوردیم هم دادیم اگه قهر بوده کردیم اگه دل بوده شکستي اگه کافر بوده شدیم اگه دیونگي بوده كرديم اگر هر بدبختی باید می شدیم شدیم مگه دست رو چی گذاشتیم که باید اینقدر بکشیم آخه اینقدر کار دنیا گیره؟ لنگه یه خواسته ی ماست؟ مگه چی می خواهیم که خودمون نمی دونیم چیه؟ بابا اگه اینقدر بده خدا بگو توبه کنیم تا آخر عمر خفه خون بگیریم! آخه لوتی یا میشه یا نمیشه. دیگه واسه تو که خدایی که  شاید و اگر و اما نداره که... اول بده بعد اینقدر دو دوتا ۴تا کن. بذار یه ذره مزش بره پا این دل بی صاحب بد توپ و تشر بزن هنوز نداده چهار دست و پا به پات افتادیم وای به اینکه بدی حتما هر شب می خوای بگیری هان؟ خفه شدم از بس گفتی صبر کن می گن صبر خدا ۴۰ روزه آخه با مرام نزدیکه ۴۰ تا ۴۰ روز شده پس تو کجایی تا ۴ روز دیگه صبر می کنم دیگه بعدش هرچی شدم بدون در نتیجه ي امتحانات طولانیه تو شدم حالا بازم هیچی نگو میگی با من حرف بزنید من جواب می دم ما که به یه نگاهت به اشارت راضییم آخه اگه خرم بود یه خورده کاه جلوش میریختی اینقد ضجه زدیم...

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 0:9 توسط يكي مثل هيچكس |


تا حالا به اين سوال فكر نكرده بودم. هميشه فكر كردم خودم رو خوب شناختم.

خودشناسي رو اولين بار توي دبيرستان توي كتاب ديني ديدم. از همون زمان ها بود كه حرف خدا شناسي و كمال توي همه كتاب ها بود. البته شايد هنوزم باشه ، نمي دونم. از همون سالها دلم مي خواست آدم كاملي بشم و به كمال برسم. اولين باري كه عاشق شدم، عاشق خدا شده بودم. همه چي از يه خواب شروع شد. يه خواب درباره خدا و روز قيامت. نزديك غروب بود.

 وقتي از خواب بيدار شدم ديدم داره نمازم قضا مي شه . حس عجيبي داشتم. انگار كه واقعا قيامت شده باشه بدجوري ترسيده بودم. اول نمازم رو خوندم. بعد از اون گناه نمي كردم و وقتي مي ديدم ديگران دروغ ميگن يا يه گناهي مي كنن تعجب مي كردم كه چه طور از روز قيامت نمي ترسن. كم كم احساس كردم خدا رو همه جا با خودم احساس مي كنم. به ماه رمضان نزديك شديم و با اومدن اون ماه علاقه من به خدا بيشتر شد تا جايي كه وقتي كسي مي گفت به خاطر خدا كاري بكن هرجور شده قبول مي كردم. سجده هاي نماز صبحم طولاني شده بود و توي سجده از عشق خدا گريه ميكردم. هر روز دلتنگ تر مي شدم. كم كم با خودم گفتم وقتي اينجوري عاشق خدايي و وقتي تو زندان جسم از شوق خدا مي خوايي پرواز كني ، پس اگه بميري ديگه چقدر خوشحال مي شي؟ فكر كردم وقتي ميميرم به خدا نزديك تر مي شم. هر روز احساس مي كردم به مرگ نزديك تر مي شدم و هر روزخوشحال تر مي شدم. كم كم فقط مي خواستم بميرم. سر كلاس مي گفتم كاش يكي از در مي اومد تو و مي گفت كي حاضره براي دارزدن داوطلب بشه، اون وقت من با تمام وجود مي رفتم. ماه رمضون كه تموم شد با تمام وجودم گريه مي كردم و تازه مي فهميدم چرا بعضي از آدم ها از تموم شدن رمضان ناراحت مي شن و گريه مي كنن. لحظه اي كه اعلام كردن فرداش روز عيد فطره با تمام وجودم گريه كردم. تا مدتي وقتي به ماه رمضون فكر مي كردم اشك توي چشمام جمع مي شد و دلم واسه خدا تنگ مي شد.كلي هم به مولا علي متوسل مي شدم . واقعا با امام علي بودن انسان رو به كجاها كه نمي كشونه. اما ... كم كم اون اتفاقي كه نبايد بيفته افتاد. با خودم فكر مي كردم از عالم بالا شدم. خدايي شدم. مي گفتم من متعلق به اينجا نيستم. بايد بميرم. و اين غرور منو به قعر بدبختي هاكشوند. و من ديگه هيچ وقت عاشق خدا نشدم...

 

اين ماجرا مال خيلي سال پيشه و الان كه به اون روز هاي نوجواني فكر مي كنم واقعا حسرت مي خورم. اگه مي شد به گذشته برگردم حتما به سال سوم دبيرستان مي رفتم...

حالا بدجوري با خودم درگيرم با زندگيم، با عشق هاي شكست خورده، با بيماري هاي جسمي و روحي با روز هاي خوشي كه مي شد داشته باشم. الان روزگار خوبي دارم راضي ام اما از خودم راضي نيستم. آدم خوبي نشدم، خدايي نشدم دلم واسه معنويات خودم تنگ مي شه . بارها تصميم گرفتم واسه خدا نامه بنويسم اما بعد فكر كردم آدرس خدا كجاست؟ كجا بفرستم كه فقط خدا بخونه. بعد تصميم گرفتم يه آي دي بسازم و همه حرفام رو ميل بزنم به خدا. ديدم اونجوري نامه هاي من باز نشده مي مونه. تصميم گرفتم توي يه دفتري نامه هام رو يادداشت كنم ترسيدم دست غريبه اي بهش بخوره تا اينكه... اين فكر به سرم زد كه يه وبلاگ بسازم و شروع به نوشتن كنم هم خدا مي خونه و هم هيچ كس منو نمي شناسه. هرجاي دنيا هم كه باشم مي تونم با خدا حرف بزنم.

خدايا اميدوارم اين نامه هاي بازشده رو كه فقط براي تو نوشتم بخوني خدايا بيا تو خوابم....

 

محبوب من معشوق من اي نور جان افروز من اي روشني بخش دلم آرام جان معبود من

+ نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388 17:5 توسط يكي مثل هيچكس |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

تو لحظه هايي كه منو مي بيني...صدام كن تا جلوی چشات گناه نكنم ... اینجوری خجالت نمی کشم بیام در خونت‏


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

بهمن 1388

آبان 1388
مهر 1388



قالب های نایت اسکین
    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin